مهربون بود ولي مهري نديد
طبيعت را دوست داشت ولي از ان لذت نبرد .
در بركه ي قلب اش آرامش بود ولي سنگ ها را به سويش پرتاب كردند..
در زندگي احساس تنهائي مي نمود ولي هرگز كسي ندانست
زنده بودن را براي زندگي دوست داشت نه زندگي را براي زنده بودن
نوشته شده توسط امیر تنها در یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 18:2 موضوع | لینک ثابت
رسم بازی عشق این بود که
من بشمارم و تو قایم شوی
به همان رسم های قدیمی کودکانه
هنوز نشمرده بودم که رفتی
و چنان ناپیدا که
برای همیشه به دنبالت سرگردان و آواره شدم
لعنت به این بازی بچه گانه . . . لعنت
نوشته شده توسط امیر تنها در دوشنبه ششم اسفند 1386 ساعت 20:51 موضوع | لینک ثابت
نه این قرارمون نبود تو بی خبر بری
من خسته شم که تو بی همسفر شوی بشم
نه این قرارمون نبود من رنگ شب بشم
تو سر سپرده شی من جون به لب بشم
نوشته شده توسط امیر تنها در پنجشنبه ششم دی 1386 ساعت 18:32 موضوع | لینک ثابت
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟
پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟
تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبِِِِزِِِ سرآغاز سال کو؟
رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟
نوشته شده توسط امیر تنها در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 ساعت 19:49 موضوع | لینک ثابت
برای آخرین بار خداکنه بباره
نوشته شده توسط امیر تنها در شنبه نوزدهم آبان 1386 ساعت 19:33 موضوع | لینک ثابت
موندنو بودن با تو نه دیگه تکرار نمیشه
دنیارم اگه بدی دلم ازت صاف نمیشه
تو برو از این به بعد تنهایی یاورم بشه
نه دیگه دوست دارم
محاله باورم بشه
*حیف* به قلبم که یه روزی به تو دادمش*امانت*
*چشمای بارونی من کرده بودش به تو*عادت*
به خدا جهنمم جایی واسه تو نداره
حیف آتیش که بخواد روی سر تو بباره
*حرف من همینه که *بروپی کارخودت*
هر چی درد دارم وغصه اس همگی مال خودت
از خدا اینو میخوام همیشه آواره بشی
واسه درمون دلت دنبال راه چاره شی
نوشته شده توسط امیر تنها در شنبه نوزدهم آبان 1386 ساعت 18:54 موضوع | لینک ثابت
همه چيز خيلي ساده شروع ميشه، يك سلام، يك نامه ...
همه چيز ساده شروع ميشه درست به سادگي تو... درست به مهربوني چشمات و نوازشگري دستات ... آروم مي خندي و نگاهم مي كني ...
منم دستاتو محكم توي دستام مي گيرم ... هميشه وقتي با هميم دستات توي دستاي منه ... نميدونم تو منو مي كشي يا من تو رو ...
اما ميدونم لذتيه بي خود شدن از خود و رفتن ... حل شدن در ديگري ... خود نبودن، من نبودن ... ما بودن ...
همه چيز خيلي ساده شروع ميشه ... درست به سادگي سلام تو ... به مهربوني نگات ... به نوازشگري دستات ...
و من امشب این وبلاگ را ساختم به سادگی سلام تو ...
نوشته شده توسط امیر تنها در شنبه نوزدهم آبان 1386 ساعت 18:45 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

اي يار
كه در گريبانت
دوكبوتر توآمان بي تابند
و قلب پاك تو
با لرزش خوش كبوتران
به تنظيم ايقاع و آهنگ جهان برخاسته است
لبانت به طعم خوش صداقت آغشته است
و گرماي مهربان دستت
مرد را مرد مي كند
ومن
ايستاده ام
و به نيمه ي كهكشان مي نگرم
كه درآنسويش
تو
عشق تقدير مي كني
و من
كامل مي شوم
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
POWERED BY